تبليغاتX
یادداشتهای یک تئاتری پرفورمنس

یادداشتهای یک تئاتری پرفورمنس

زندگی و دیگر هیچ

سلام

فیس بوک کلی از وقت آدمو میگیره . دیگه وبلاگیها همه رو آوردن به اونجا و کمتر وبلاگا به روز میشه . منم مثل بقیه . اینبارم جهت فقط و فقط عرض ارادت به تمام کسائیکه وبلاگمو میخونن به روز میکنم

اینروزا بیش از هر زمان دیگه ای فکر میکنم کسی درکم نمیکنه . قبلاها این موضوع برام بارز و مشخص نشده بود . اما حالا داره بدجور برام رو میشه . اینکه از همه چیز فاصله میگیری . اینکه سعی میکنی با دیگران باشی اما میبینی دیگران دیگه چیز تازه ای برا تو ندارن . اینکه بعضی وقتا حوصله ی دوستاتم نداری و خیلی اینکه های دیگه . حالا تو این گیر و دار بی درکی دیگران یه کساییم پیدا میشن که وقتی باهاشون همکلام میشی همون حرفی رو میزنن که تو . همون فکری رو میکنن که تو . همون گلایه ای رو دارن که تو . شاید اینها نشونه های خوبی باشه . شایدم یکی از نشونه های بد منزوی شدن .

وقتی اعصابت برای تئاتر هم بهم میریزد

بچه ها منو میشناسن . کمتر پیش میاد عصبی بشم . بیشتر دوست دارم تو آرامش کارمو انجام بدم . تئاترم جاییکه بر خلاف خیلی از بچه هایی که از من میخوان خشونتمو بیشتر کنم بسیار آرام و خوشبینانه با وقایع برخورد میکنم . کلا آدم خوشبینیم . ولی متاسفانه بعضی وقتاست که دیگه منم نمیتونم ادامه بدم . چند روز پیش یه پیام دادم به کلیه ی بچه ها و گفتم که کار کنسله . بچه ها کلی اعتراض کردن و دلیل انجام کارمو احساسی خوندن . یکی میگفت تو که همیشه دم از منطق و عقل میزنی این حرکتت کاملا احساسیه . دیگری میگفت تو خودت خسته ای چرا پای دیگرون میندازی و خلاصه هرکس یه حرف . من دوباره کارو راه انداختم . دوتا بازیگرامم که مشکل داشتن و تعویضشون کردم . من بازم همه رو درک کردم و هیچ کس منو درک نکرد .

کار جدیدم اسمش هست (۰تاریخ مستطاب آشپزی :از جعل کدو گرفته تا ورود غیرقانونی توت و گوجه از فرنگ)) . تو یکی از اپیزوداش که اسمش هست ((هزار و یکمین شب آشپزی شهرزاد)) یه جمله هست که وصف اینروزای همه ی ماست . آخر اپیزود وقتی صدای نزدیک شدن پای شهریار میاد . شهرزاد و ارنواز دو خواهر افسانه ای به ترس و لرز میفتن . شهرزاد آخرین دیالوگشو اینجور تموم میکنه ((تو بپرس و من پاسخ میدهم . درون و برون تاریخش مهم نیست . برون از تاریخ رویم بهتر است که تاریخ جانمان را بگیرد ))

سفر خارجی در پیش دارم همین زودیای زود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 21:58  توسط رضا مختارزاده  |